بخشی از متن کتاب:
“این خاتمه دهه شصت در محله جنوبی شیکاگو بود. تیم کابْز بد نبود، اما عالی هم نبود. روی پای پدرم در صندلی راحتیاش مینشستم و به صحبتهایش گوش میدادم. تعریف میکرد چطور تیم کابْز افت شدیدی کرده یا اینکه بیلی ویلیامز، که در نزدیکی ما در خیابان کُنستانس زندگی میکرد، از سمت چپ ضربهای جانانه زده؛ اما، خارج از ورزشگاه، آمریکا در بحبوحه تحولی عظیم و نامعلوم بود. خانواده کِندی مرده بودند. مارتین لوترکینگ درحالی که روی بالکن در مِمفیس ایستاده بود، ترور شد؛ به همین دلیل شورشهای سرتاسری در آمریکا ازجمله در شیکاگو آغاز شد. بعدازاینکه پلیس با باتون و گاز اشک آور با معترضینِ جنگ ویتنام در گرانْت پارک حدود چهار مایلی خانه ما مقابله کرد، کنوانسیون ملی دموکراتها در سال ۱۹۶۸ به خشونت کشیده شد. درعین حال، خانوادههای سفیدپوست که شیفته حومه شهر شده بودند ـ به امید مدارس بهتر، فضای بیشتر و احتمالاً سفیدی بیشتر ـ دسته دسته از شهر خارج میشدند.”


بدون دیدگاه