گت بلاگز ایران بوک – دانلود رایگان کتاب های فارسی ایران بوک - دانلود رایگان کتاب های فارسی , قیمت کتاب های فارسی - دریافت رایگان جدیدترین کتاب های ایرانی - قیمت کتاب های فارسی - فهرست کتاب ها
خانه کتاب کتاب خانواده‌ی تهی نوشته کالم تویبین نورا موسوی‌نیا

کتاب خانواده‌ی تهی نوشته کالم تویبین نورا موسوی‌نیا

مارس 28, 2017 ۰ بازدید
کتاب خانواده‌ی تهی نوشته  کالم تویبین  نورا موسوی‌نیا

مشخصات کتاب کتاب خانواده‌ی تهی نوشته کالم تویبین نورا موسوی‌نیا نوشته کالم تویبین

توضیحاتی درباره کتاب کتاب خانواده‌ی تهی نوشته کالم تویبین نورا موسوی‌نیا نوشته کالم تویبین

درباره کتاب

اگر حالا به تو تلفن ­کنم، آنجا دو و نیم صبح باید باشد؛ شاید از خواب بیدارت کنم. اگر تلفن­ کنم، شاید صاف سرِ چیزهایی بروم که شش سال قبل پیش آمد. چون امشب همین چیزها فکرم را مشغول کرده، انگار که هیچ زمانی سپری نشده، انگار که درخشش مهتاب با جادوی بی­امانش امشب را انتخاب کرده تا برم گرداند به آخرین چیز واقعی که برام اتفاق افتاد. در این تماس با تو از آن سوی آتلانتیک، شاید برگردم به روزهای خاکسپاری مادرم. شاید آن روزها را موبه­مو مرور ­کنم انگار که می­ترسم فراموششان کنم. مثلاً، می­توانم یادت بیندازم ­که تو در مراسم خاکسپاری کت و شلوار و کراوات پوشیده بودی. یادم می­آید وقتی درباره­ی مادرم حرف می­زدم می­توانستم از محراب ببینمت، ایستاده بودی آن طرفِ سالن، دستِ راست. یادم می­آید تو یا یکی دیگر گفت از دوبلین باید تاکسی بگیری چون قطار یا اتوبوس را از دست می­دهی. می­دانم میان جمعیت دنبالت می­گشتم و نمی­توانستم ببینمت، نه وقتی ماشین نعش­کش بعد از عشای­ ربانی از راه رسید تا تابوت مادرم را به قبرستان ببرد، نه وقتی همه­مان پشت سر تابوت قدم برمی­­داشتیم. به هتل که رسیدی مادرم زیر خاک بود و تو ماندی تا با من و خواهرم، شیناد غذا بخوری. شوهرش، جیم، شاید همان دور و بر بود، همین­طور برادرم، کَتَل، اما یادم نمی­آید غذا که تمام شد و جمعیت رفت، آن­ها چه­کار ­کردند. می­دانم کمی مانده به آخرِ غذا یکی از دوستان مادرم، که حواسش به همه­چیز بود، طرف ما آمد، نگاهت کرد و زیر لب به من گفت خوب است که دوستت هم آمده. کلمه­ی «دوست» را با تأکیدی دلپذیر و طعنه­آمیز گفت.