گت بلاگز ایران بوک – دانلود رایگان کتاب های فارسی ایران بوک - دانلود رایگان کتاب های فارسی , قیمت کتاب های فارسی - دریافت رایگان جدیدترین کتاب های ایرانی - قیمت کتاب های فارسی - فهرست کتاب ها
خانه کتاب کتاب مهمانی تلخ نوشته سیامک گلشیری‌

کتاب مهمانی تلخ نوشته سیامک گلشیری‌

مارس 28, 2017 ۰ بازدید
کتاب مهمانی تلخ نوشته  سیامک گلشیری‌

مشخصات کتاب کتاب مهمانی تلخ نوشته سیامک گلشیری‌ نوشته سیامک گلشیری‌

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر: ۱۳۹۵/۰۴/۱۵
  • شابک

    : 978-600-229-578-1

  • زبان : فارسی
  • حجم فایل: 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۴۲ صفحه

توضیحاتی درباره کتاب کتاب مهمانی تلخ نوشته سیامک گلشیری‌ نوشته سیامک گلشیری‌

درباره کتاب

رمان «میهمانی تلخ» نوشته سیامک گلشیری و برگزیده جایزه ادبی مهرگان است.
راوی این داستان، یک استاد جوان دانشگاه به نام «رامین ارژنگ» است که هفت سال پیش باعث اخراج یکی از دانشجویانش بوده و یک شب به طور اتفاقی با او روبه‌رو می‌شود. تورج (شاگرد قدیمی) رامین را به باغی در خارج از تهران دعوا می‌کند و در ادامه حوادثی در باغ اتفاق می‌افتد که یک پایان تلخ را رقم می‌زند.
قلم گلشیری شیرین است و معمولاً در نوشته‌هایش حسی از تعلیق و اضطراب وجود دارد. در این کتاب هم وقایع در یک شب و طی چند ساعت اتفاق می‌افتد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
« با انگشت جلو را نشان داد. خواستم راه بیفتم که دیدم دنده‌عقب گرفت و به‌سرعت آمد طرفم. جلوام که رسید، زد روی ترمز، طوری که لاستیک‌ها چند سانتی روی آسفالت کشیده شدند. سرم را خم کردم و کنار شیشه‌ی نیمه‌پایین گفتم: «پارک‌وی.»
با انگشت شست، صندلی عقب را نشان داد. وقتی در را باز کردم، زنی که عقب نشسته بود، رفت کنار شیشه. سوار شدم. راننده زد توی دنده. گفت: «حالا تا نیایش بریم.»
«من پیاده می‌شم.»
خواستم دستگیره را بکشم که گفت: «بشین، آقاجون. بالاخره یه کاریش می‌کنیم.»
برگشته بود. گفتم: «نمی‌خوام وسط راه تاکسی عوض کنم.»
پایش را گذاشت روی گاز و ماشین از جایش کنده شد. شاید هنوز بیست متر نرفته بود که گفت: «خیلی زود جوش می‌آری، آقا.»
«جوش نمی‌آرم. گفتم که، نمی‌خوام تاکسی عوض کنم.»
«اصلاً اون‌جا که شما وایساده بودی، تا صبح هم کسی سوارت نمی‌کرد.»
از توی آینه نگاهی به من انداخت. بعد سرش را چرخاند طرف مردی که صندلی جلو نشسته بود. گفت: «شما دیدینش، آقا؟»
مرد بی‌آن‌که نگاهش کند، گفت: «من اصلاً حواسم به خیابون نبود.»
زن گفت: «من دست‌شونو دیدم.»
«آره، منم همون یه دستو دیدم که از لای درخت‌ها اومده بود بیرون. معلوم می‌شه شما هم مثل من حواس‌تون خیلی جَمعه.»
گفتم: «می‌خواستین بیام وایسم وسط اتوبان؟»