مشخصات کتاب کتاب بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین) نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین)
- ناشر: انتشارات البرز
- تاریخ نشر: ۱۳۹۵/۰۱/۱۵
-
شابک
: 978-964-442-256-0
- زبان : فارسی
- حجم فایل: 2.76 مگابایت
- تعداد صفحات: ۴۳۹ صفحه
توضیحاتی درباره کتاب
در این کتاب، نویسنده به طور خاص به روابط انسانی، درگیریهای فردی و چالشهایی که افراد در مواجهه با جامعه با آنها روبهرو هستند، میپردازد. یکی از نکات برجسته این رمان، توانایی نویسنده در ایجاد شخصیتهایی است که با مشکلات روزمره دست و پنجه نرم میکنند و از این طریق، داستان به واقعیتهای زندگی نزدیک میشود.
در جستجوهای آنلاین، بسیاری از افراد به دنبال عبارتهایی مانند خلاصه کتاب بامداد خمار یا دانلود کتاب بامداد خمار هستند. این کتاب به دلیل پیچیدگی و عمق داستانش توانسته است مخاطبان زیادی را جذب کند و در بین علاقهمندان به رمانهای اجتماعی و روانشناختی جایگاه ویژهای پیدا کرده است.
کتاب بامداد خمار نه تنها برای خوانندگان علاقهمند به رمانهای اجتماعی مناسب است، بلکه برای کسانی که به دنبال درک عمیقتری از روابط انسانی و چالشهای فرهنگی و اجتماعی ایران هستند، نیز یک منبع ارزشمند است. داستان این کتاب میتواند برای افرادی که به دنبال ادبیات داستانی با مضامین اجتماعی هستند، جذاب و مفید باشد.
در نهایت، کتاب بامداد خمار یک اثر ادبی است که در آن نه تنها به دنیای درونی شخصیتها پرداخته شده، بلکه به چالشهای اجتماعی و فرهنگی جامعه نیز توجه ویژهای شده است. اگر شما هم به دنبال یک رمان ایرانی با داستانی جذاب و عمیق هستید، این کتاب میتواند یکی از بهترین انتخابها برای شما باشد.
کتاب بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین) ” href=”.”>کتاب بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین)
نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین)
درباره کتاب
این کتاب یکی از پرفروشترین رمانهای فارسی است که در طی دهه اول انتشار، 200 هزار نسخه از آن فروش رفتهاست.
داستان این کتاب، داستان سوزناک عشق نافرجام دختری از اعیان دوره قدیم تهران به جوانی نجار از طبقه پایین جامعه را روایت میکند. ترجمه آلمانی این کتاب حدود 10 هزارنسخه فروش داشته و مورد توجه خوانندگان خارجی نیز قرار گرفته است.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
«از حمام برمیگشتم. آفتاب پهن شده بود. برف امروز آخرین زور زمستان بود. سلانه سلانه میآمدم و حال خوشی داشتم. آفتاب بدنم را گرم میکرد. برای پسرم گندم شاهدانه خریده بودم.
به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتّی که در کوچه بود یکه خوردم. مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار ولو هستند. آن هم چه قدر زیاد! چهقدر انبوه! این ازدحام بیش از آن بود که به حساب تخمه شکستن و غیبت کردن همسایهها گذاشته شود. مردها این میان چه میکردند؟ آن هم این همه زیاد؟ صد قدم تا جمعیت فاصله داشتم. صدای یک جیغ به گوشم خورد. انگار اتفّاقی برای همسایه ما افتاده بود. زن همسایه جیغ میزد. ولی نه. اشتباه میکنم. او آنجا دم در خانه ما ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. حتی دربند حجاب خود هم نبود. به هم خیره شدیم. من پیچه را بالا زده بودم. او چادر نماز به سر داشت. انگار خطّی از نور چشمان ما را به یکدیگر متصل میکرد. چشمان من سؤال میکردند و چشمان او در عذاب سنگینی غوطه میخوردند. صاحب این چشمها درد میکشید. زجر میکشید. بعد او خط را شکست و با حالتی دردناک روی از من برگرداند. کسی گفت: «مادرش آمد.»
دل در سینهام فرو ریخت. یعنی چه؟ مرا میگفتند؟»
دانلود فایل ها
توجه: ممکن است تمام لینک های دانلود به دستور مقام قضایی حذف شده باشد...

بدون دیدگاه